حقیقت کل است.

هگل

از «پدیدارشناسیِ روحِ» هگل

روزگاري انسان­‌ها آسماني داشتند آراسته به غنای گستردۀ اندیشه‌­ها و نقش‌ونگارها. معنای هر آنچه هست در رشته‌­اي نورانی بود که هر آنچه را هست به آسمان پیوند می‌­زد؛ بر این رشتۀ نورانی، نگاهِ انسان به جای درنگیدن در همین جهانِ حاضر، به ورای آن، به ذاتِ الهی و، به‌تعبیري، به یک جهانِ حاضرِ ماورائی برمی­‌شد و فرامی‌­نگریست. چشمِ روح را باید به­‌اجبار به امرِ زمینی معطوف می­‌ساختی و به آن می‌دوختی؛ و به زماني طولانی نیاز بود تا آن وضوحي که تنها از آنِ امرِ فرازمینی بود به حیطۀ گنگی و آشفتگی، که جایگهِ معنیِ امرِ این­‌جهانی بود، آورده شود و توجه به امرِ حاضر از آن جهت که حاضر است، توجهي که تجربه خوانده می­‌شد،  جذابیت یابد و بر کرسی نشانده شود. ــ حال چنین می­‌نماید که ضدِ آن لازم است؛ گویی حس یا دریافتِ مردمان به وجهي چنان پردامنه در امرِ زمینی ریشه دوانده که برکشیدنِ آن به ورای امرِ زمینی مستلزمِ اقتداري برابر با همان اجبارِ قبلی است. روح خود را چنان فقیر نشان می‌­دهد که به نظر می‌­رسد همچون آواره­‌اي که در ریگزار جرعه آبي می­‌جوید، برای دمیدنِ جانِ تازه‌­اي به خویش، در آرزوی اندک احساسي از امرِ الهی است. از همین قناعتِ روح می­‌توان به ابعادِ عظیمِ خسرانِ وی پی برد.

از «علمِ منطقِ» هگل

آموزۀ همگانیِ فلسفۀ کانتی، ــ این‌که فاهمه اجازه ندارد از تجربه فرابگذرد، وگرنه قوۀ شناخت به عقلِ نظری مبدل می‌شود که به‌خودیِ‌خود چیزي به‌جز خیال‌های باطل نمی‌زاید، ــ دست شستن از اندیشه‌ورزیِ نظرورزانه را از منظرِ علمی موجه داشته است. فریادِ تعلیم‌وتربیتِ مدرن، اضطرارِ زمانه که نگاه را به نیازِ بی‌واسطه معطوف می‌کند، به استقبال از این آموزۀ محبوب آمد، با این ادعا که همان‌طور که تجربه برای شناختْ امرِ نخستین است، به همین ترتیب برای کسبِ مهارت در زندگیِ عمومی و خصوصیْ بینشِ نظری حتی زیان‌بار و در مقابل تمرینْ و فرهیزشِ عملی به‌طورِکلی امرِ ذاتی، یگانه امرِ مقتضی، است. ــ در همان حال که علمْ | و فاهمۀ عامِ بشری بدین‌گونه دست به دستِ یکدیگر دادند تا زوالِ متافیزیک را رقم زنند، چنین می‌نمود که آن صحنه‌آراییِ غریب برای تماشای قومي فرهیخته‌ اما بی‌بهره از متافیزیک رخ می‌دهد: ــ همانندِ معبدي که از جنبه‌های دیگر بسیار آراسته به آذین و تزئین است اما قدس‌الاقداسي ندارد.