روزگاري انسانها آسماني داشتند آراسته به غنای گستردۀ اندیشهها و نقشونگارها. معنای هر آنچه هست در رشتهاي نورانی بود که هر آنچه را هست به آسمان پیوند میزد؛ بر این رشتۀ نورانی، نگاهِ انسان به جای درنگیدن در همین جهانِ حاضر، به ورای آن، به ذاتِ الهی و، به تعبیري، به یک جهانِ حاضرِ ماورائی برمیشد و فرامینگریست. چشمِ روح را باید بهاجبار به امرِ زمینی معطوف میساختی و به آن میدوختی؛ و به زماني طولانی نیاز بود تا آن وضوحي که تنها از آنِ امرِ فرازمینی بود به حیطۀ گنگی و آشفتگی، که جایگهِ معنیِ امرِ اینجهانی بود، آورده شود و توجه به امرِ حاضر از آن جهت که حاضر است، توجهي که تجربه خوانده میشد، جذابیت یابد و بر کرسی نشانده شود. ــ حال چنین مینماید که ضدِ آن لازم است؛ گویی حس یا دریافتِ مردمان به وجهي چنان پردامنه در امرِ زمینی ریشه دوانده که برکشیدنِ آن به ورای امرِ زمینی مستلزمِ اقتداري برابر با همان اجبارِ قبلی است. روح خود را چنان فقیر نشان میدهد که به نظر میرسد همچون آوارهاي که در ریگزار جرعه آبي میجوید، برای دمیدنِ جانِ تازهاي به خویش، در آرزوی اندک احساسي از امرِ الهی است. از همین قناعتِ روح میتوان به ابعادِ عظیمِ خسرانِ وی پی برد.
از «نظریهی رهایی»، کریستوف مِنکِه
رهاییْ سیاسی نیست. نظریۀ رهایی نظریهاي سیاسی ــ نوعي نظریۀ سیاست ــ نیست. رهاییْ سیاسی نیست، زیرا رهایی نه سیاسی است و نه اخلاقی، حقوقی، اقتصادی، استتیکی، دینی، فرهنگی (یا هر چیزِ دیگري در این سلسله). مفهومِ رهاییِ بنیادی در عرضِ این تمایزگذاریهاست، در هیچ یک از این مقولات نمیگنجد. زیرا رهاییْ هم سیاسی است هم اخلاقی، هم حقوقی، هم استتیکی، هم اقتصادی، هم دینی، هم فرهنگی: رهایی در همۀ حوزهها رخ میدهد (یا میتواند در همۀ حوزهها رخ دهد). نظریۀ رهایی میخواهد به آنچه در همۀ این رهاییها مشترک است پی ببرد. نظریۀ رهایی میخواهد دقیقهاي از رهاییِ بنیادی ــ دقیقۀ خودانگیختگی ــ را بفهمد که بدونِ آنْ اساساً هیچ رهاییاي، در هیچ کدام از شکلهای آن، نمیتواند وجود داشته باشد. از آنجا که این امر ناظر به این پرسش است که خُود در اِقدامهای آزادانهاش چگونه است ــ یا خُود در اِقدامهایاش چگونه آزاد است ــ، میتوانیم به گفته بیفزاییم که مفهومِ رهاییِ بنیادیْ مفهومي هستیشناختی (یا وجودی) است.
https://masoudhosseyni.com/wp-content/uploads/2024/08/NAZARIEH-RAHAEE.jpg
1414
900
مسعود حسینی
https://masoudhosseyni.com/wp-content/uploads/2025/03/logo-1742648555491.png
مسعود حسینی2024-08-30 16:42:422025-01-21 23:49:47نظریهی رهایی
https://masoudhosseyni.com/wp-content/uploads/2024/04/Hek-Pha.jpg
400
282
مسعود حسینی
https://masoudhosseyni.com/wp-content/uploads/2025/03/logo-1742648555491.png
مسعود حسینی2024-04-12 23:49:242024-04-15 14:39:00هایدگر و گادامر: دو رویکرد به مفهوم حقیقت نزد افلاطون
https://masoudhosseyni.com/wp-content/uploads/2024/04/IPQ-1.gif
418
288
مسعود حسینی
https://masoudhosseyni.com/wp-content/uploads/2025/03/logo-1742648555491.png
مسعود حسینی2024-04-12 23:29:052024-04-15 14:29:03Hegel, Davidson, and the Dialogical Character of Knowledge
از مقالهی «تکوین مطلق»، سید مسعود حسینی
از نظرِ هگل، نقصِ کارِ فیشته این بود که فلسفهاش را از اینهمانیِ نظرورزانه آغاز کرد اما نتوانست در پایانِ فلسفهاش آن را دوباره بهدست آورد. فیشته در بنیادِ کلِ آموزۀ علم کارِ خویش را با اینهمانیِ نظرورزانهی سوژه و ابژه (من = من) آغاز و ادعا کرد که، اولاً، سرتاسرِ آگاهی (نظری و عملی) باید از این وحدت یا اینهمانی استنتاج شود و، ثانیاً، در هیچ گامي از استنتاج نباید این وحدت از کف برود. با این حال، فیشته در این اثر اعلام میکند که در فلسفه (چه در فلسفهی نظری و چه در فلسفهی عملی) امکانِ برگذشتن از تقابلِ میانِ من و نامن فراهم نیست. از این رو، آغازِ فلسفهی او، یعنی «من با من برابر است»، در پایانِ فلسفهی او مبدل میشود به «من میبایست با من برابر باشد»، یعنی میبایست از طریقِ «کوششِ نامتناهیِ» بشر، کوششي که علیالاصول به تحقق نخواهد پیوست (زیرا صرفاً اصلي تنظیمی است)، حاصل آید.
از مقالهی «هایدگر و گادامر»، سید مسعود حسینی
حقیقت در فلسفهی هایدگر یکی از مضامین اساسی است. وی از آغاز اندیشهی خویش کوشید مفهوم بنیادیتری از حقیقت عرضه کند و در طول فعالیت فلسفی خویش رویههای گوناگونی در این خصوص در پیش گرفت. با وجود این هرگز از این بصیرت اساسی خویش دست نکشید که حقیقت ἀλήθεια است، یعنی کشاکش میان پوشیدگی و آشکارگی. بهعلاوه، هایدگر معتقد است در فلسفهی افلاطون، تحولی در ذات حقیقت پدید آمده، بهطوری که حقیقت به «درستی» مبدل شده است. از دیدگاه هایدگر، این تحول منشأ «فراموشی وجود» است. گادامر در مقابل بر آن است که افلاطون بهواقع قائل به حقیقت بنیادی بوده است و رأی هایدگر دایر بر اینکه اندیشهی افلاطون لاجرم منجر به فراموشی وجود و سوبژکتیویسم مدرن میشود رأی صوابی نیست. گادامر در اثبات دیدگاه خود راهبردهای گوناگونی در پیش میگیرد. در این مقاله به جایگاه ایدهی خیر در نظریهی مُثُل و مفهوم دیالکتیک در نامهیژ هفتم افلاطون اشاره خواهیم کرد و خواهیم کوشید همراه با گادامر نشان دهیم که در اندیشهی افلاطون امکاناتی نهفته است که میتوانند وی را از انتقادات هایدگر مبرا سازند.
رفتن به بالا